توسط بر سپتامبر 16, 2021
    پیرزن صاحبخآنه  دستش  را به عصای چوبی اش ستون کرد، و با دلواپسی خطاب به مستاجر ساکن اولین چشمه اتاق  نبش ورودی خانه گفت؛   های پری   با تو هستم،  واستا  بزار  این  ورپریده ی چشم سفید هم  چادر  سر کنه و  باهات بیاد  تا  درمونگاه   ،  خوبیت نداره  تنها  باشی .    سپس  خطاب به  خدمتکار و  ندیمه اش  با  حالتی  رنجیده خاطر و ازرده حال  گفت  ؛     وخی   وخی  ،  دخترک  چشم سفیده  بی حیا   ،  خیر  سرت  دیشب توی مراسم  ختم   از  بس  ازت  تعریف تمجید کرده بودم که  چند تا از  خانم های  غریبه  مش...
17 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 14, 2021
کفشهای  قرمز روی بام  اول مرداد هزارو سیصد و قو...  نامه ای بی مقدمه پیدا میشود ، دخترک در عالم دنیایی کودکانه میپندارد که آن نامه چیز مهمی ست که در زیر کاناپه پنهانش کرده اند ، پس آنرا نگه میدارد ، مدتی بعد.... دختربچه ی هفت ساله برای اولین بار بکمک پدرش از پله های چوبی نردبان بالا میرود و موفق به فتح قله ی خانه یشان یعنی پشت بام میشود ، اما....   دخترک کفشهایی پاشنه بلند را لبه ی بام میابد ، که بطرز عجیبی سرشار از حرفهای ناگفته است، گویی زمانی مالک کفشهای پاشنه بلند ، خود را از ل...
35 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 4, 2021
تابستان سال 1340  روستای کتم جان    از توابع شهرستان ضیابر  در غرب استان گیلان .......   علی چشمانش سیاهی رفت  و سرش گیج شد   کمی  با قدمهای  بی رمق پیش رفت  و  به گوشش هیاهوی  جشن و شادی میرسد....   او کمی چشمانش را میبندد و با انگشتانش  ماساژ میدهد  و  آنگاه که سرش را بالا می آورد  و چشمانش را باز میکند   خودش را کنار اسبی سفید  می یابد...    اسبی که  عروس رویش نشسته  و  تمامی  روستاییان  با    تَبَق های جهیزیه  و آیینه و شمعدان    پشت سرشان صف  بسته اند....    هل میکشند و  دست و هورا می...
51 بازدید 3 likes
توسط بر آگوست 4, 2021
صدای جیغ و فریاد ها  آنقدر  بلند بود  که  از نبش ورودی کوچه ی اجنان  بگوش میرسد...  .  لحظه ای مکث میکنم  میدانم  که اتفاقی در حال وقوع است و  با این حال  قدم در این راه گذاشته ام    و   خب  از تقدیر  راه گریزی نیست  ، پس میبایست  مبتلایش  شوم  .     بسمت  انتهای  کوچه  حرکت میکنم   . کوچه ای باریک   با  دیوارهای آجرچین و  سقف های  هشتی و سوفالی چین .    سکوت  عمیقی  در کوچه جاری ست   گویی  سالهاست  که  در اغما فرو رفته  و زندگی در ان جریان  ندارد ....  ولی  گاهی صدای پرستوها در غروب های بهار  ب...
52 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 2, 2021
بهارک پنجره ها را ببند بلکه عروس شوی  دلم میخواهد  از لبه ی پشت بام یک گام به جلو بردارم    اما....  شاید روزی دگر ....  اولین قطره ی باران در یقه لباسش بارید و شهروز به آسمان نگاه کرد   ابری که بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید و پسرک عاشقانه خیس گشت .... پسرک درون خلوت تنهاییش تکیه به دیوار سرد بی وفایی ها زده  که  جناب تقدیر به سراغش امد تا لحظاتی او را از تنهایی در بیاورد  اما پسرک که  توان دیدن  و حضور  جنآب تقدیر را با کالبد زمینی اش نداشت   و  خیره به نقطه ای نامعلوم   غرق در...
39 بازدید 5 likes
توسط بر آگوست 1, 2021
داستان کوتاه      بلیط واسه اردکان میخواستم قربان.  ... تشکر.  (پسرک  جوان و خوش قد و بالایی ست.  کمی لوکنت دارد .  او تنهاست  و یک قفس بزرگ همراه دارد ‌   به  طوطی میگوید   ؛  هرچی کشیدم از دست تو بود.  عمرم رو گرفتی . منو به چه روزی رسوندی . چه خون ها ریخت  و چه دسیسه ها شد.  کاش هرگز .....    کاش همه زنده بودن .  حتی مادام پیره هم زنده بود و  مثل بیست سال پیش به من فحش میداد و من هم همش توپم رو الکی شوت میکردم توی حیاطش   تا بیام و بتونم تو رو یک نظر  ببینم . ) کمی سکوت.... ...
32 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 30, 2021
    چرت نویس .....  (لطفا وقتتان را صرف خواندنش نکنید )  در عرش کبریا سکوت عمیق میشه و حوصله اش سر میره. حوصله ی کی سر میره؟ خب والا خودمم دقیق نمیدونم . ولی احیانن ساکنین vip وی آی پی و مخصوص به خودش رو داره اونجا. شاید هم فقط یک ساکن داشته باشه. فعلا اطلاعات موسق و قابل استنادی در دسترس نیست. ولی احیانن جناب بزرگوار و بخشنده ی مهربان اونجا نشسته و میاد کنترل تلویزیون رو بر میداره تا ببینه مخلوقاتی که آفریده در چه حالن . ابتدا شبکه های مخصوص سیارات دیگه رو میگیره و یه تعداد یوف...
57 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 29, 2021
  آسمان میبارد اما در نگاه دخترک این بارش زیباست، او حامل مهمترین خبر روزگارش است ، خبری که نقطه ی عطف تقدیرش شده و او را از عمق یاس و ناامیدی نجات داده و به اوج سبک بالی و خوشبختی رسانده .   خبری که انقدر برایش مهم و محترم است که سر از پا نمیشناسد و هربار با مرور هرانچه بتازگی رخ داده  به سر شوق و  شعف می اید و بی اختیار اشک  شوق چشمانش را طر  میکند  ...   او  پاکتی در دست دارد  و  انچنان محکم به ان چسبیده که گویی  سند و برگه ی رسمی ورود به بهشت  را  درونش  پنهان کرده است.   او  باورش نم...
38 بازدید 2 likes
توسط بر جولای 10, 2021
    لعنت  به  هر  چی  گله... لعنت به هر چی  هدیه ست....  لعنت به هر چی  خاره...     بخدا دیگه خسته شدم  جناب  قاضی..   این  نگهبان شیفت  شب  یه شاخه گل  از داخل حیاط  کنده بود  و  خارش  رفت  توی  دستم...      چرا  شما ها  اینقدر ساکتید؟  اهان  ببخشید  حواسم  نبود  که  دادگاه  رسمیه...    البته  من همه چیز رو به آقای بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه ای ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که این همه آدم اینجا جمع شدن و اینقدر مشتاق شنیدنن میگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم. ما،...
64 بازدید 2 likes
توسط بر جولای 9, 2021
داستان کوتاه ادبی شین براری    صدای شکسته شدن ستون های عمودی پشت بام انچنان مهیب بود که تمام اهالی خانه  را از عمق خواب به دل حادثه رساند ،  در خلا روشنایی و قطع برق  و نیمه شب برفی اسفندماه انچنان اشوب بپا شده بود،که بیا و ببین، خانجون توالت فرنگی مسافرتی و تاشو را زیر بغل زده و دست به عصا لنگ لنگان سمت حیاط میشتافت، مونس و همدمش که سالهاست پرستارش است با چهره ای خواب الود و اشفته در میان دست و پا گیج و گنگ میچرخید و متکای بالشث را در اغوش.گرفت و گفت؛ فرار، فرار، ااالان سقف میریزه سرم...
58 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 6, 2021
یه لیوان آب خنک  ‌ ماجرا  از یک بعد از ظهر گرم تابستانی شروع شد.... این عطش لعنتی  و  شرجی بودن هوا  کار داد  دستم . از  تکرار  بی وقفه ی خستگیام  دیگه واقعا خستم . و من سراسر طی مسیر و مدت وقوع حوادث ناگوار  ،  ا ز مسایل  پشت پرده بیخبر بودم .  زمانی  که حادثه در کمین نشسته بود تا به الان که  در قعر یک تراژدی بسر میبرم  حدود  چند ماهی گذشته  و من به خواسته ای که داشتم   رسیدم ،   زیرا یک لیوان آب خنک طلب کرده بودم که بجایش اکنون یکماه میشود که کنج زندان آب خنک میخورم. جریان از ل...
61 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 3, 2021
خانه باغ  معرفی و آشنایی با اثر ادبیات داستانی بلند   که در اسارت  قفسه های خاک گرفته ی  وزارت ارشاد اسلامی  و مبتلا به تیغ تیز و بیرحم ممیزی و  دچار تومور بدخیم  سانسور  شده .   برای شفا و سلامتی و چاپ و انتشار این اثر  آرزوی تغییرات عمده در  آزادی قلم  داریم  ..... الهی آمین  مختصری شرح و معرفی محتوای اثر و قسمت هایی کوتاه از متن اثر را  به اشتراک گذاشتم. داستانی با نام  خانه باغ   این داستان به یک خانه باغ وسیع اشاره دارد که توسط کویر و شوره زار  محاصره شده است،   ساکنینش 85 نفر از...
66 بازدید 3 likes