توسط بر فوریه 15, 2021
سلام خدمت همراهان گرامی همبودگاه با تشکر از شما دوستان که در جشنواره بدرقه قرن شرکت کردید و همراه ما در این حرکت فرهنگی بودید. داوری جشنواره رو به پایان است و بررسی‌های نهایی برای انتخاب سه نفر برتر ادامه دارد. در این مرحله عناوین 45 داستان منتخب جهت چاپ در کتاب جشنواره مشخص شده است که به ترتیب حروف الفبا و بدون درنظر گرفتن هیچ معیار دیگری به شرح زیر است: ردیف    عنوان داستان 1    23 2    استارتاپ بخت بازکنی 3    آسانسور زمان 4    آشغال 5    آهوی لنگ 6    باب 7    بوکسور بین دو راند...
319 بازدید 26 likes
توسط بر ژانویه 20, 2021
صورتش زيرِ ماسك پنهان بود  اما چشمهايش ؛ چشمهايش ميخنديد .... 
24 بازدید 3 likes
توسط بر ژانویه 15, 2021
امروز استعفا دادم ، ميخواستم برم . صداى پيجر بيمارستان : خانم جليلى به دفتر پرستارى ! همون لحظه يه پيامك اومد ، مامان : pcr ام مثبت شد ..نامه استعفا رو پاره كردم و برگشتم .
39 بازدید 7 likes
توسط بر ژانویه 6, 2021
دارد حالم را بهم می زند . چشم هایش ،دست هایش، طرز لباس پوشیدنش ،عجوزه ی فالگیر فکر می کند می تواند گولم بزند .هه !هرگز! دیگر خام این آدم ها نمی شوم .جلوی باجه اتوبوس ایستاده ام .ساک دستی ام را جا به جا می کنم و گره ی روسری را سفت می کنم . دارم زیر این ماسک خفه می شوم .اه این اتوبوس لعنتی کجا رفته ؟مردی با عجله از کنارم رد می شود و محکم به پهلویم تنه می زند. داد می زنم : آهای چخبرته ؟ مرد بیخیال ادامه مسیرش را با گام های بلند برمی دارد . یکی از پشت سر می گوید : زنش پابه ماهه !ترسیده . برمیگردم...
62 بازدید 14 likes
توسط بر ژانویه 6, 2021
آینه‌های بلاتکلیف همه دیوارهای میوه‌فروشی از کمر به بالا با آینه‌های کج پوشانده شده‌اند. انگار اینجا همه چیز دوبرابر است؛ گاهی کوچکتر و گاهی بزرگتر. دلم شور فردا را می‌زند. سرم را بالا نمی‌آورم. آینه‌های موج‌دارش دیوانه‌ترم می‌کنند. همه بوها با دلواپسی‌ام قاطی شده. اصلا یادم رفته آمده بودم چه چیزهایی بخرم. بوی کرفس رشته خیالم را می‌درد. دستم را روی تازه‌ترین شاخه‌اش می‌گذارم. سبز بی‌حالش سست‌ترم میکند. چشمم به آینه می‌افتد. از کمر به پایین مثل بادکنک باد کرده‌ام. بالاتنه‌ام یک خط راست به باریکی ...
34 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 5, 2021
خواب دیدم که پدرم آمد و گفت:دختر فلان همسایه قبل عروسیش مرده.جسدشو تو خونه پیدا کردن .باید مدتی پیش ما بمونه تا خانواده‌ش بیان دنبالش.گفتیم باشد و در سکوت ترسیدیم.می ترسیدیم بوی مرده به مشاممان برسد.خودمان را با درس خواندن و دوستانمان سرگرم کردیم تا زمان بگذرد.اما دیگر داشت دیر می‌شد.باید کسی می آمد دنبالش.می ترسیدیم بوی مرده به مشاممان برسد. جسدش را در تخت دوطبقه ی مان گذاشته بودیم،طبقه ی دوم.می ترسیدیم اما رفتیم و پیشش نشستیم.نمی دانم چه شد که بیدارش کردیم.چادر گل گلی را از رویش برداشتیم و نگ...
54 بازدید 5 likes
توسط بر ژانویه 5, 2021
  تو روزی از روزها درون شهر دختری تک و تنها زندگی میکرد کار دختر شده بود رفتن به پارک نزدیک خانه،خیره شدن به مردمانی که بچه هایشان را برای تفریح و بازی به پارک می آوردند. برای نوشتن شعر دنبال یک سوژه بود........ سوژه ی که بشود باهاش شعر گفت. اما سوژه خاصی نبود؛واژه برای شعر شدن... واژه های زیادی بود اما دخترک به دنبال واژه خاصی بود اما افسوس آن واژه هنوز پیدا نبود. ۱ الی ۲ ماه از این کار دخترک،دنبال واژه خاص گشتن گذشت دخترک دیگه ناامید شده بود،قید نوشتن را زده بود. به پارک دوباره رفت ...
55 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 5, 2021
  لیلای دیگر داستان کوتاه نوشتۀ رضا سهل عمل لیلا کودکی خود را در باغ گردوی پدرش سر کرده بود، پدر میانسالش لیلا را بیشتر از بچه های دیگرش دوست داشت و هر جا که میرفت لیلا را باخود میبرد. وقتی مادر و دو برادرش و دو خواهرش در باغ مشغول کار بودند، لیلا همیشه بازی میکرد و به باغ  همسایه ها سرک می کشید. در همین سرک کشیدن ها، با پسر بچه ای همبازی شده بود، هم سن هم بودند و هر وقت لیلا با پدرش به باغ می رفت فقط دنبال احمد میگشت تا باهم بازی کنند.  آنها گردو میچیدند و باهم میخوردند. در میان درخ...
150 بازدید 2 likes
توسط بر ژانویه 5, 2021
پاییز بود،پاییزی که اسمان و زمینش باهم هرروزه برای ریختن لباس درختانشان اشک میریختند. به اتاق ۳۶۱ که رسیدم، درست مثل همیشه خبری از دختر‌ک نبود؛احتمالاً داشت این بار محوطه را سانت میکرد. توضیحات پرستار شیفت شب با ان خطی که احتمالا از هفت سالگی تا به الان به اندازه ی حتی سر سوزن فرقی نکرده بود،را که خواندم ؛بو بردم که احتمالا نوبت پیوندش رسیده بود. دو هفته‌ای مرخصی بودم و دیگر پوست زرد رنگش را هم به زور به یاد می اوردم چه برسد به جزئیات احوالش. بیست و هفت/هشت ساله بود با چشمانی گیرا و صدایی رس...
53 بازدید 11 likes
توسط بر ژانویه 5, 2021
پاترولی با چراغ های روشن اش نویسنده: سورنا ایرانی   چند روز از دانشگاه مرخصی گرفته بودم. رفته بودم تا به خانواده ام سر بزنم. معمولا چند روز آخر ماه را از دانشگاه مرخصی میگرفتم و برای همسر و فرزندانم می گذراندم. خانواده ام عشایر بودند و گذران زندگی شان از طریق دامداری بود. باید برمیگشتم دانشگاه. ته مانده ی جیبم را که مبلغ زیادی هم نبودداده بودم به همسرم. وسایلم را جمع کردم و گذاشته بودم در کیف سامسونتم، و منتظر پسر عمویم بودم که باهم بریم به بهبهان و از آنجا بروم شیراز. ساعت ۲ ظهر بود و ...
1.2k+ بازدید 86 likes
توسط بر ژانویه 5, 2021
ازصبح که بیدار شده بود احساس تهوع داشت، مثل همیشه قهوه اش را با سه قاشق شکر مینوشید؛یک دو به سه که میرسید چشمانش رامیبست و به روز گذشته فکر میکرد،صبح وشب فرقی نداشت قهوه و شیر تفاوتی نداشت مزه ی تلخ کلمات را همیشه حس میکرد از حرف زدن خوشش نمی آمد معمولا با کسی حرف نمی زد مگر در مواقعی که لازم بود، مثلا وقتی کسی سد راهش شده بود یک کلمه میگفت:ببخشید، و به راهش ادامه میداد، وای کاش میتوانست گاهی درزندگی به مشکلاتی که سد راه موفقیتش میشوند یک کلمه بگوید:ببخشید،و به راهش ادامه دهد جدیدا چیز هایی را...
87 بازدید 29 likes
توسط بر ژانویه 5, 2021
نیمه شب است و خواب به چشمانم نمی‌آید. درست مثل تمام سی و هفت شب گذشته. زمزمه‌های سیاهِ مدام، رقص کلاغ‌های درد در بدن و ذهن و روح مشوش من، دست به دست هم داده، لشگر غم را گسیل کرده‌‌اند تا پلک‌هایم به هم نرسند. من اما در این پیکار نابرابر، به سنگر سکوت پناه برده‌‌‌ام. گویا هنوز امید دارم به صبح این شب تار. هنوز سرک می‌کشم به هر نشانه‌‌ای که روشنم سازد و برایم از نور بگوید. اما، دریغ و آه که زمان، سرد و بی روح می‌تازد و من، فقط سه روز فرصت می‌خواهم؛ فقط سه روز. ***   هیجده ساله بودم که دان...
87 بازدید 5 likes