توسط بر دسامبر 9, 2021
   نمیفهمم چرا  تاریخ این دوره ی عادتم  اینجوری به تاخیر افتاده .    خیلی عجیب نیست . ولی اخه واسه من  تا حالا سابقه نداشته ‌ . خب البته اگه اینو شیرین  بشنوه   لابد میخنده بهم .  شاید بگه که  سر جمع یکی دو ساله  داری  عادت میشی  و  صحبت از  سابقه میکنی .     خخخخ   البته  خب به قول  یکی از همکلاسی های انجمن ناشنوایان و هم تختی ام   که ازم یکی دوسال بزرگتره     راجع به من  همیشه با زبان اشاره و به طنز  و شوخی  میگه که ؛  شبنم پریود روحی هست همیشه .   خب راست میگه . همیشه درونگرا و  ساکت و ...
64 بازدید 3 likes
توسط بر دسامبر 3, 2021
روسری ام را زیر گلویم با بغض گره میزنم .  کودکم همینک اینجا بود . هنوز هم هست .  همین اطراف است . باز میگردد .   او زنده است . باور کن .   من دروغ نمیگویم .  او باز خواهد گشت .  پدرش را عفو حکومتی  دادند و به خانه بازگشت .  تیمسار ولی چیزهای دیگری میگوید....    او  دروغ میگوید ....  کودکم همین اطراف است . او در کوچه است .   میدانم . او را میبینم .  پشت سرش راه میروم .     انقلاب امده .   انقلاب شده .  انقلاب کرده .   و ما نیز مانده ایم .  سوخته ایم . ساخته ایم .  باخته ایم .  ولی هرچ...
65 بازدید 3 likes
توسط بر دسامبر 3, 2021
   دو روز قبل بود که خسته از روزمرگی ها  بی آنکه شام بخورم  از فرط خستگی های ممتد و تکراری   به رخت خواب پناهنده شدم .   سر شبی هر چه چشم بستم  دلم خواب نرفت .  شده بودم اسیر فکر و خیال .  افکار آزار دهنده ای روح و روانم را خراش میداد .   خراش که والا چه عرض کنم ....   شبیه به حفر  تونلی در ژرف ترین نقطه ی  روانم بود.  گویی تمام احساسات منفی به من هجوم آورده بودند .        صدای چکه های شیر آب  مانند پوتک بر اعصابم میکوبید ‌  . من لحظه به لحظه به نقطه ی  انزجار نزدیک تر میشدم .  ارام دلم گرم شد و...
71 بازدید 2 likes
توسط بر دسامبر 1, 2021
پیرزن سالخورده ای با زولفی سپید و روسری قدیمی ای بر سر بی چتر و بارانی با حالتی قوز کرده و عصایی چوبی در دست  کنار خیابان ایستاده بود و باران بر سرش بشکل هاشور زدگی های  ممتد می بارید  .  من از فرط شرمندگی خیس میشدم . نمیدانم چرا ....   شاید چون پشت فرمان خودرویی نشسته بودم که مرا از جبر آسمان همیشه بارانی رشت  نجات میداد  تا خیس نشوم .   راهنما زدم و زیر پایش ایستادم . درب را برایش باز کردم و او با کمی مکث و شک و دو دلی گفت :        جوان  لباسم خیسه . ماشینت خیس میشه .    لبخندی به مهر زد...
109 بازدید 3 likes
توسط بر نوامبر 30, 2021
داستان کوتاه بهاره اوهام سبز      در پس شکفتن  گل عشق    سمت و سوی خطوط موازی راه آهن و ریل قطار  تا ایستگاهی در حوالی سرزمینی به اسم  دور        هجم بخار به هوا میرفت  و لوکومتیو  فرسوده  واگن های مسافران را به پیش میراند...   سوزن بان نیز اهرمی را  و  پیرمرد نیز سوتی را کشید تا نزدیک شدنش را  از فاصله ای زیاد  خبر داده باشد ...       کمی بعد  زغال سنگ ها  می سوختند و دیگ آب  به جوش می آمد و  ترمز ها  کشیده میشد و چرخ های فولادین  در سایش  آزار دهنده با  سطح  صیقل خورده ی ریل ها  جیغی  م...
88 بازدید 3 likes
توسط بر نوامبر 28, 2021
هنوز در اولین پله ایستاده بودم که با صدای بلند گفت: چرا نمی ری ؟ مگه خودت انتخاب نکردی؟ راست میگفت، خودم انتخاب کرده بودم. اما راستش انتظار نداشتم که برای رفتنم از کنارش اینقدر بدرقه ام کنه! بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: دوست دارم برای آخرین بار همه جا رو ببینم... یه پله اومدم پایین و با لبخند زورکی بهش نگاه کردم و گفتم: قراره فقط برای سه ماه تنها باشی، بعدش دیگه میام پیشت.... انقدر بد قلقی نکن. هم من میدونستم و هم اون که این جمله فقط شعاره...، "بد قلق" نشده بود، اتفاقا از ته دل خوشح...
126 بازدید 4 likes
توسط بر نوامبر 12, 2021
صدای جیغ ترمزی نخراشیده و بلند  سکوت صبحگاه یکروز سرد و مه آلود دیماه را شکست.... ماده سگی از شیر دادن به توله هایش دست کشید و پراضطراب سمت سانحه دوید    توله سگ ها هنوز کوچک تر از آن بودند که درکی از یک تراژدی داشته باشند  اما همان قدری میدانستند که اتفاقی ناخوشایند رخ داده و در حد توانشان شروع به لرزیدن کردند ...   هم از سرمای صبحگاه و یخبندان سنگ فرش خیابان و هم از ترس و التهاب و نگرانی  و غیبت مادرشان   کمی آنسوتر گربه ی ابلغ و بد خلق از شکاف شیروانی به روی بام آمد و از ارتفاع به...
128 بازدید 4 likes
توسط بر سپتامبر 24, 2021
   النگو هام  رو در آوردم و پشت آیینه گذاشتم تا مبادا  خدمتکار صاحبخونه خیال کنه   از تهران اومدم و بچه پولدارم  و بعد کرایه اش را زیاد کنه  .   رفتم و کنار  حوضچه  و پیش  خدمتکار  صاحبخانه ام  نشستم    خب  طی یکماه اخیر که دانشگاه ثبت نام کردم و اینجا تونستم یه اتاق ارزان  اجاره کنم   فقط سرم توی کتاب دفتر بوده  و  دلم میخواد  کمی  با دیگران  همکلام  بشم.     کوکبی  با تردید  و  عجیب  شروع به حرف زدن کرد  . یک چشمش به بیبی بود   و یک چشمش به من .  و هرگاه بیبی  سمتش نگاه میکرد  او حرفش را...
119 بازدید 4 likes
توسط بر سپتامبر 24, 2021
داستان کوتاه و نقد سکوت ناودان ها سکوت ناودان ها در زنگ تفریح میان دو باران       رشت _ سردش است.    آسمان میبارد  . یا که شاید میگرید   آواز ممتد جیرجیرک ها کم کم میان شرشر بارانی که ساعت ها بود می بارید گم می شد. اما او همان جا روی نمیکتِ روبروی ساختمان نشسته بود.  نور زرد تیر چراغ برق ،    صورت گرفته و کاملاً خیس او با چشمانی قرمز و پف کرده را به واضح ترین چیزی که در آن خیابان می شد دید مبدل کرده بود.   اشک هایش حتی زودتر از بارانی که لابه لای موهای خیسش بود به زمین م...
108 بازدید 4 likes
توسط بر سپتامبر 16, 2021
    پیرزن صاحبخآنه  دستش  را به عصای چوبی اش ستون کرد، و با دلواپسی خطاب به مستاجر ساکن اولین چشمه اتاق  نبش ورودی خانه گفت؛   های پری   با تو هستم،  واستا  بزار  این  ورپریده ی چشم سفید هم  چادر  سر کنه و  باهات بیاد  تا  درمونگاه   ،  خوبیت نداره  تنها  باشی .    سپس  خطاب به  خدمتکار و  ندیمه اش  با  حالتی  رنجیده خاطر و ازرده حال  گفت  ؛     وخی   وخی  ،  دخترک  چشم سفیده  بی حیا   ،  خیر  سرت  دیشب توی مراسم  ختم   از  بس  ازت  تعریف تمجید کرده بودم که  چند تا از  خانم های  غریبه  مش...
155 بازدید 5 likes
توسط بر آگوست 14, 2021
کفشهای  قرمز روی بام  اول مرداد هزارو سیصد و قو...  نامه ای بی مقدمه پیدا میشود ، دخترک در عالم دنیایی کودکانه میپندارد که آن نامه چیز مهمی ست که در زیر کاناپه پنهانش کرده اند ، پس آنرا نگه میدارد ، مدتی بعد.... دختربچه ی هفت ساله برای اولین بار بکمک پدرش از پله های چوبی نردبان بالا میرود و موفق به فتح قله ی خانه یشان یعنی پشت بام میشود ، اما....   دخترک کفشهایی پاشنه بلند را لبه ی بام میابد ، که بطرز عجیبی سرشار از حرفهای ناگفته است، گویی زمانی مالک کفشهای پاشنه بلند ، خود را از ل...
132 بازدید 5 likes
توسط بر آگوست 4, 2021
تابستان سال 1340  روستای کتم جان    از توابع شهرستان ضیابر  در غرب استان گیلان .......   علی چشمانش سیاهی رفت  و سرش گیج شد   کمی  با قدمهای  بی رمق پیش رفت  و  به گوشش هیاهوی  جشن و شادی میرسد....   او کمی چشمانش را میبندد و با انگشتانش  ماساژ میدهد  و  آنگاه که سرش را بالا می آورد  و چشمانش را باز میکند   خودش را کنار اسبی سفید  می یابد...    اسبی که  عروس رویش نشسته  و  تمامی  روستاییان  با    تَبَق های جهیزیه  و آیینه و شمعدان    پشت سرشان صف  بسته اند....    هل میکشند و  دست و هورا می...
148 بازدید 4 likes