توسط بر نوامبر 30, 2021
       سریع نویسی بی ویرایش در ده دقیقه چالش کانون نویسندگان گیل   نگارنده ؛   شین براری    در ده دقیقه چیدمان واژگان  تم مشترک چالش :  آغاز از روز عزل تا مهمانی شب یلدای خانه ی خاتون و وقوع یک حادثه به میل نگارنده  توجه : مطلب میبایست آهنگین باشد و یا نثر روان .      آغاز  17:24:48"   time :         بیگ بنگ            خلق مفاهیمی سخت           فضا          زمان        مکان       و قدری هم بیشتر      از لطف خالق و از سر بخت       ناندرتال ها و پسر عموهای ...
103 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
داشتم به این فکر میکردم که هر اتفاقی که توی زندگی واقعی ما به وجود می‌آید، یک داستان کوتاهِ کوتاه محسوب میشود. تو همین فکر ها بودم و از عرض خیابان میگذشتم. ساعت از دوازده شب گذشته بود. وسط چهارراه بودم که چراغ سبز شد. با صدای سرگازِ ماشین‌ها قدم هایم را تند‌تر کردم. رد شدم. کنار خیابان ایستادم چشم هایم را از سر تمرکز و فکرهایی که تو سرم میچرخید، میخکوب آسفالت خیابان کرده بودم.  به این فکر میکردم رفتار ما آدم ها چقدر میتونه روی هم دیگه تاثیر بذاره. امروز که سرکار  بودم، با یکی از مشترهایمان که...
165 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 4, 2021
《و در آخر اینکه کرونا رو جدی بگیرید، کرونا شوخی بردار نیست. شب و روزگار خوش.》 کات! 《آخیش، تموم‌ شد، بیا این کت رو بگیر، پُختم جلو دوربین ... راستی برنامه‌ی خونه سعید ردیف شد؟》 #بنیامین_نوری #کرونا #داستانک
167 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 1, 2021
گفتم:《حاجی اینجوری که نون حلال نمی‌بری سر سفره‌ی زن و بچّه‌ت... اینا فاسد شدن... به هیچ دردی نمی‌خورن... بندازشون دور.》 گفت:《هه هه! فاسد!؟ برو بابا دلت خوشه... دارم بهت میگم بازار کساده... اگه اینا رو استفاده نکنم اصلاً می‌تونم نون برم برای زن و بچّه‌م؟》 و من ناگهان چشمم افتاد به تابلوی هو الرزاق که کج بود روی دیوار. #بنیامین_نوری #داستانک #عیدی
174 بازدید 5 likes
توسط بر فوریه 28, 2021
مادربزرگ گفت:« این آخرین جورابیه كه می‌بافم، تموم كه شد، میرم. » حالا من هر شب می‌شكافم جوراب‌هایی را که هرگز بافته نشده‌اند.   متن و عکس از،عادله زاهدی
203 بازدید 7 likes
توسط بر فوریه 17, 2021
برف که دوباره شروع شد ٬چترش را باز کرد و با شال صورتش راپوشاند ٬ آدم برفی ی تنها
159 بازدید 3 likes
توسط بر فوریه 12, 2021
مردم برای دیدن اعدام جوانکی به میدان شهر آمدند. هوا سرد بود و ابرهای سیاه آسمان را قبضه می‌کردند. پیرمردی دستش را بلند کرد و به آسمان چشم دوخت. مرد کناری‌اش به او گفت: می‌بینی که چطور با حماقت آینده را پرپر می‌کنند؟ پیرمرد گفت: امروز یک رودخانه را بستند اما با سیل فردا چه می‌کنند؟
139 بازدید 4 likes
توسط بر ژانویه 21, 2021
دریا کویر شد بخاطر دوری ابر،ابر نبارید اما...
149 بازدید 1 like
توسط بر دسامبر 27, 2020
مطب شلوغ است. _دینگ  پیامک دارم. وقت نیست جواب بدهم، نوبت من است. جواب آزمایش ها را جلوی دکتر می گذارم. دکتر زیر ماسک و عینک گم شده. دکتر مشغول می شود. گوشیم را دست می گیرم. _ بچه پسر است بشکن میزنم. دکتر سرش را بلند می کند. صورتم سرخ می شود. سرفه امانم را می برد. دکتر لب هایش را کمی جمع می کند و می گویید: _کورنا   
164 بازدید 4 likes
توسط بر دسامبر 27, 2020
هاردی: تو به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟ لورل: آره حداقل وقت آدمو نمیگیره. هاردی: مگه تو وقت کم میاری؟ لورل: آره خب. هاردی: من که همیشه وقت زیاد دارم. ترجیح می‌دم عشق در نگاه سیصدوشصت‌وپنجم بیاد سراغم. لورل: اوووو چقدر طولانی. سییییصد و شصت و پنج نگاااااه. هاردی: آره. اینطوری وقتمم پر میشه. لورل: آخه اونوقت دیگه عشق در نگاه اول نیست. هاردی: خب منم نمی‌خوام باشه. فکر کن از امروز روزی یه بار ببینمش، کریسمس سال بعد عاشقش شدم. چه دل‌مشغولی خوبی. لورل: باشه از بابانوئل میخوام امسال به تو ی...
197 بازدید 4 likes