توسط بر آپریل 30, 2021
ای کاش...! کاش چشمانمان خوبی ها را می دیدنذ. کاش فقط به درهای بازو پر از نورو رحمت  باز می شدند، کــــاش که  فقط،  به روزهای روشن و درخشان خیره می ماندند. کاش گوشهای ما نجواهای عاشقانۀ راستین را تمیز می دادند و فقط آوایی که بوی خوش صداقت می داد را می شنیدند. کاش زبانمان جز به گفتن حقیقت باز نمی شد و کاش فقط ازامید و انسانیت می گفت. کاش دستهایمان فقط برای یاری رساندن حرکت می کردند و می توانستند دستهایی که قرار است از پشت به آنها خنجر بزنند؛ می شناختند.  کاش قلبهایمان  آنقدر محکم بو...
7 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 22, 2021
شاید ریشه ی تمومِ درد و رنج آدما از ناآگاهی شون باشه . وقتی بفهمی موضوع چیه و چرا اینطور شده ، کمتر سختی می کشی و عذابی رو تحمل می کنی . ترس هات کنار می رن . جراتت ظهور پیدا می کنه . حرکت اتفاق میوفته . خودت رو بیشتر می شناسی ، متوجه ی نواقصت میشی . اینکه با وجود کم و کاستی های درونیت ، یکتایی . کافی هستی و ذره ای از ایمان به خودت می تونه برای جابجایی کوهی کفایت کنه . درکت بالاتر می ره . همه چیز رو همون طور که هست می پذیری . با زندگی و تضادهاش بهتر می تونی کنار بیای . اگه بتونی یکی از استعدادهای...
17 بازدید 6 likes
توسط بر آپریل 21, 2021
پرچم سفید رو تکون دادم ولی دروغ چرا گوشه پس گوشه های ذهنم هنوز درگیر و دارِ چیستیِ حقیقت ، واقعیت ، حکمت ، علم ، معنا ، منطق و احساس از زندگیه . البته برای رفعِ عطشِ درک و دونستنِ هر کدوم شون هم کتاب ها و مطالبِ مفیدِ مختلف دستم بیاد می خونم . هم چنین با اشتیاق ِ تموم ، نظر دوستان و اشخاصِ اهلش رو هم جویا می شم . تویِ جلسات ، سمینارها و کارگاه هایی با عناوینِ مرتبط با این ها هم شرکت می کنم . این مطالعه ها و مشارکت ها خدارو شکر شده بخشِ ثابتی از لایف استایلم که نمی ذاره اون حسِ مُبهم و مُخرّب اول...
15 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 20, 2021
سی و یکمین روز بهار مامان روی تخته سنگی کنار خیابان به پهلو خوابیده بود، من و بابا صدایش می‌زدیم که بیدار شود. می‌گفت خسته است می‌خواهد بخوابد. بابا نگران نگاهم کرد. من سرچرخاندم خیابان را نگاه کنم که مبادا آشنایی بیاید. بابا گفت: “خب چرا اینجا خوابیدی پاشو بریم‌خونه بخواب.”  از خواب پریدم. صدای مناجات تلویزیون می‌آمد. سعید جلوی تلویزیون خوابش برده بود. اذان را گفته بودند و ما برای سحر خواب مانده بودیم. خنده‌ام گرفته بود، خنده‌ی عصبی! من از همان لحظه گرسنه بودم.  یک ساعت مانده را نخوابیدم. رف...
17 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 19, 2021
طعمه رو خودم پیدا کردم . البته از همین جا . « سمفونی مردگان » . تو نوشته ی یکی از اعضا بود . خواستم بگم منم مثل خیلی هاتون این کتاب رو خوندم . یادمه حینِ خوندن هم خیلی با آیدین همذات پنداری می کردم . نه اینکه شاعر باشم ، نه ! ولی زیاد فکر می کنم . همه اش هم متناقض . فلسفه های هر کدومم مثل خوره روانم رو می خورن . بگی نگی تجربه ی تلخی از عاشقی هم داشتم .  کارمم هیچ وقت با علاقه ام جور نبوده . مامان و بابامم سنتی مذهبی ان . فازِ برادر ، خواهرامم از من جداست . می بینی انگار منم یه آیدینم ولی از جنسِ...
15 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 19, 2021
"توقف"؛حس مبهم و ناگریزِ دلهره،از شروع چیزی که پایانش معلوم نیست. "تفکر"؛استدلال چیدن،رویا بافتن،پیش بینی کردن و در نهایت سوار بر موج شدن در دریایی که میدونم گاهی آرومه و گاه طوفانی میشه. "آغاز"؛حس خوبِ لمس کردنِ روحی که پاکه،بوییدنِ جسمی که چفتِ تنه،شنیدن صدایی که لوحِ خوبی هاست و دیدن صورتی که مثل سیرتش زیباست‌. "گودال"؛چیزی که چاله نیست که دستت رو بگیره و بیاره بالا،چاه نیست که سقوط کنی و نتونی اوج بگیری. "تلاش"؛کوششی برای پیمودن همه ی گودال ها،گودال ها و گودال ها. "هشدار"؛ترسیدن از چیزی...
14 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 18, 2021
از خیر خیاطی و یقه دوزی و پیراهن گل گلی که بگذریم می رسیم به پیدا کردن موضوعات مختلف روزانه از محیط های مختلفِ داخلی و خارجی . ذهنی و عینی ، شهودی و منطقی ، حسی و تجربی و ...  .  از حدود هفتاد ، هشتاد هزار فکری که میگن تو ذهنمون ناخواسته وول می خوره  و یه هفتاد ، هشتاد هزار تا فکر دیگه که خودمون بهشون چنگ می ندازیم و یه تمرکز حداقل چندثانیه ای روشون داریم. از فضاهای مجازی که امروزه از هر فضایی حقیقی تره برامون . توئیت های تند سیاسی ،  پست های مثبت اندیشی اینستاگرام ، خاطره های تلخ و شیرین فیسبوک...
13 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
خب بیا از امروز شروع کنیم ، شنبه اولین روز هفته هم هست. خوبیش اینه اولین ماه از اولِ سال هم هست . بیست و هشت روز گذشته هم در برابر دویست و هشتاد روز آینده از امسال ،  تقریباً ناچیزه و می تونیم ازش چشم پوشی کنیم . موضوع و مخاطبامونم از هر چیزی و هر کسی و برایِ همه باشه . توجهی هم به اینکه چطور داریم پیش می ریم نکنیم . یه نرمش ریز و یه قِرِ کوچیک به قلم مون می دیم و خودش می بردتمون . قول می دم این کار رو می کنه چون از معجزه هاش دیدم که می گم . فقط نباید بترسیم و جا بزنیم . هر کجا که بودیم . تو هر ...
16 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
بودنِ همزمان یه بسته خرما کنارِ یه دسته سبزی خوردن روی میز آشپزخونه و یه مامان پایِ اجاق گاز اونم ساعت ۹ شب یعنی : « مامان فردا ماه رمضونه ؟ » مامان : « آره چه فرقی داره ؟ » . نشستم لبه ی تخت ، فوراً مانتو و شلوار و مقنعه ام رو از جسم وُ جان وُ روحِ خسته م کَندم . نذاشتم حرفِش روی مُخم بره چون این مسأله رو مثلِ خیلی از مسائلِ دیگه تونستم برای خودم حل و فصل کنم . ولی باور و پذیرشش برای مامان سخت تر از منه. درکش کردم . پلکام ُ روی هم گذاشتم . با صدای تیز و بلند مجریِ اخبارِ ساعت ۲۲ ، چشم باز کردم ...
15 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
رگِ خوابِ پدر اولین خاطره از کودکی‌ام را در غلندوشِ بابا به خاطر می‌آورم. روزی که در سه سالگی به فرودگاهِ مهرآباد برای پیشواز پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌ام رفته بودیم که از حجِ واجب می‌آمدند. دسته گلِ گلایلی دستم بود که دور ساقه‌اش را با ورقِ آلومینیومی بسته بودند که آن روزها باب شده بود. در بین چهار برادر و خواهرم منِ ته تغاری دردان‌هاش بودم و همین من را بدعادت کرده‌بود. اولین فرارم از خانه در همان سالها به گفته‌ی مامان، روزی بود که به دنبالِ ماشینِ بابا از خانه بیرون رفتم و گمش کرده‌بودم. آن...
50 بازدید 7 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
بیست و چهارمین روز بهار دکتر سوزن دو سی سی را از محلول زرد رنگ پر کرد و چند جای صورتم تزریق کرد. انگار نه انگار که نیم ساعت بی حسی زده بودم. چشم هایم را محکم بستم و انگشتان دستم را به هم فشار دادم تا درد کمتری حس کنم. بعد سوزن نیدلینگ را باز کرد و به جان صورتم افتاد. زیر دست دکتر دلم برای خودم می سوخت. به خاطر این جوش های هورمونی که یک سال است درگیرشون بودم چقدر خرج کردم و درد کشیدم حالا برای از بین بردن جای آن ها باز هم باید درد بکشم و پول خرج کنم. اما فروزان راست می گفت، نیدلینگ دردش از آرا...
16 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 14, 2021
نکته:عکس تزئینی نیست و نمایی از محل وقوع حادثه است‌. آن موقع ها انگاری تعداد روزهای سال بیشتر از سیصد و شصت و پنج بود. تعطیلات عید تمام میشد و یک دل سیر کتک می خوردیم تا تکالیف مان را انجام بدهیم و به خاطر روزهای رفته و عیدی هایی که نمی دانستیم چگونه خرجش کردیم بغض کنیم. بین آجیل خوردن و سحری خوردن هایمان انگاری ده سال فاصله بود. در این ده سال،امتحانات ترم دوم را می گذراندیم و فصل خوش خوشانمان شروع میشد،زمین های برنج سبز می شدند،حداقل یکی از دختر های محل عروس میشد و می رفتیم برایش می رقصید...
35 بازدید 11 likes