توسط بر سپتامبر 8, 2021
  My beautiful homeland! You have placed many children in the arms of heaven, so that one day they will return to you. You gave many babies and small seedlings to the angels, so that one day they would come back and sing the song of freedom and peace for you. My most stable birthplace! Be steadfast! Stay strong! Stay strong! Until your little soldiers grow up ...! To germinate the seeds hidden in the soil ...! To give your seedlings lasting leaves ...! The kindest home...
14 بازدید 2 likes
توسط بر سپتامبر 4, 2021
بدو بدو در حالی که اشک شوق می ریخت و بلند بلند  می خندید اومد سمتم . با لبه ی آستینش نم اشکاش رو پاک کرد ، نفسش که جا اومد گفت :  خانم جان پیاده می شید من هم ماه سواری کنم ؟!    ______________________________________________________ پ ن : گاهی اون قدر پر رنگ خیال کنید که دیگران به وضوح ببیننش!  #شکوراآذرخشی 
32 بازدید 7 likes
توسط بر آگوست 23, 2021
 کلیپس موی سرم رو کمی باز و بسته کردم    و به بادکنک های رنگی نگاه کردم . انتظار چنین محبتی رو نداشتم .  واقعا غافلگیر شدم .  خانجون داشت چپ چپ به من و کیک نگاه میکرد  .  شمع تولد ۴۲ سالگی ام رو گذاشتش روی کیک کوچیکی که برام خریده بود  و من حواسم فقط پرت این نکته بود که مبادا الان برای روشن کردن شمع ها  از جیبش یه فندک یا کبریت در بیاره و آبروی من پیش خانجون بره  همون لحظه بود که پیش چشمان کنجکاو  و ریز بین خانجون  شهروز دست کرد و از توی جیبش  یه بافور بزرگ و یه ماشه و زغال و انبر و  منقل و یه...
23 بازدید 5 likes
توسط بر آگوست 20, 2021
آن روز زهرمارم شد. به اندازه ی سه هزار تومان پارچه ی مشکی رنگ را به زور چپاندم در کیفم و آمدم خانه. آقای پارچه فروش گفته بود: " نحیف هستی و آنچه میخواهی با همین مقدار هم میسر است؛ وگرنه من از خدایم باشد که یک متر برش بزنم و بشود چهار هزار تومان." راست میگفت. پولم را مرتب کردم و گذاشتم روی میز درب و داغونش و پارچه را چپاندم در کیفم و آمدم خانه. عطر زرشک پلویی که مامان برای ناهار پخته بود هم نتوانست هوای زهرالودم را تیمار شود. دختری بود به اسم شهرزاد. حقا که اسمش به خوبی در جسمش حل شده ب...
43 بازدید 5 likes
توسط بر آگوست 14, 2021
  در ایستگاه زنی آشفته و تنهاست  خانم کجا تشیف می برید؟  باران با قطرات پی در پی صورت او را بوسه میزند  فارغ از دنیا بود گوش هایش جز طنین دلنشین باران چیزی نمی شنید  تمام غم های عالم تو چشماش خونه کرده  خانم دقیقا کجا برم؟! با چشمان غمناک خیره به چشمان راننده (به دورترین نقطه جای که کسی جز خدا  و خودم نباشد.) #حانیه_سادات_باغبانی
39 بازدید 2 likes
توسط بر آگوست 13, 2021
دوستان دلنویس و بلکه چرکنویس خاطرات در هم و بی نظم نویسنده می باشد و دارای ارزش ادبی یا ادبیات داستانی نمیباشد . پس وقت باارزشتان را هدر ندهید . شین براری      مدیوم        به نام  تاری  *تاری = اولین لقب حق تعالی   خلاصه ؛ روایت مصایب و جبر ناشی از توانمندی های یک فرد مدیوم نسبت به عموم مردم را میخوانید .  داستان حقیقی ست . گاه نجوای بیصدا و خموش روح درون راوی  را  میخوانید که با علامت ○ مشخص شده.  من در خودم موچاله شدم. _زخم خوردم و بیچاره شدم. _حال سرزمینی جدی...
38 بازدید 2 likes
توسط بر آگوست 11, 2021
"میگفت در من هزار زن دیوانه گریه می کند." حالا به تاریکی شبی که با تلخیِ یک کلام، انگار که سیاهی اش صبحی ندارد خیره شده ام و تلاش میکنم که پیش از غرق شدن در این دریای تاریک بفهمم که در من چند زن زندگی میکند؟ یکی شان دیوانه است.روزی دیوانه است و یک دیوانه خانه برای عربده هاش به سجده ی شِکوه در میاید و روز بعد با شنیدن خبری،تمام عقلش را بهم وصله میکند و میپوشاند به تنی که هنوز توانایی جنگیدن و عشق بازی با موانع را دارد. آن یکی آرام است.بیشتر از اینکه با مردم حرف بزند فقط گاهی با خودش حرف میزند ...
38 بازدید 1 like
توسط بر آگوست 8, 2021
♡مجموعه اشعار هاشور ۲۷ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) #هاشور ۶۹ گویا فراموشکار شده‌ام... بگذار سر بزنم به کندوی بوسه‌ها...                              ♡ نکند،،، از یادم بروی!   ■□●□■ #هاشور ۷۰ هر روز  به مادرم می اندیشم،،، هنوز هم نمی داند اندک جهازش را کجای جهان بچیند؟!  ■□●□■ #هاشور ۷۱ سال‌های سال دخترکی،  در آرزوی شاهزاده‌ای سوار بر اسب سپید بود. آه!                               ¤             حالا،      زنی         تنهاست! #سعید_فلاحی (زان...
45 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 30, 2021
    چرت نویس .....  (لطفا وقتتان را صرف خواندنش نکنید )  در عرش کبریا سکوت عمیق میشه و حوصله اش سر میره. حوصله ی کی سر میره؟ خب والا خودمم دقیق نمیدونم . ولی احیانن ساکنین vip وی آی پی و مخصوص به خودش رو داره اونجا. شاید هم فقط یک ساکن داشته باشه. فعلا اطلاعات موسق و قابل استنادی در دسترس نیست. ولی احیانن جناب بزرگوار و بخشنده ی مهربان اونجا نشسته و میاد کنترل تلویزیون رو بر میداره تا ببینه مخلوقاتی که آفریده در چه حالن . ابتدا شبکه های مخصوص سیارات دیگه رو میگیره و یه تعداد یوف...
57 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 29, 2021
  رشت ....سردش  است جاده ها مرا  میخوانند   رسم جاده ها  هجرت و  عاقبتشان  در به دری و غم غربت  است. میرزا   _ سرباز کوچک شهر   از جنگل بازگشته و سوار بر مجسمه ی اسبی سیاه  تفنگ به دست  رودرروی  قلعه ی سفید شهرداری  ایستاده.... شهر  نفس میکشد ...   شهر   سردش است..    میگویند  کولاک شده ...  جاده ها  بسته  و  بهمن امده...   قهوه خانه ای نیز با مسافرانش زیر خیمه ی سفید مرگ   مدفون شده...    قله سفیدپوش و   مسافران در مسیر مانده سیاه پوش شده ....    ولی من وظیفه ام در این زمان...
53 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 29, 2021
داستان کوتاه  افکاری گوناگون سویش سرازیر شده اند ، پسرک در فرار از افکاری آزاردهنده از خانه خارج میشود ، درب را آرام میبندد تا مادربزرگ پیرش از خواب بیدار نشود . آسمان خالی از ستاره ست و ابرهای سیاهی برسر شهر خیمه زدند ، شهر اسیر بغض لجباز و طولانی شد . پسرک نگاهی به سنگفرش دوخت ، خیابان خیس ولی باران نیست ، پسرک نگاهی به انتهای بن بست انداخت همچنان درخت پیر انجیل تکیه به دیوار زده ، شاخسارش همچون بازوهای بلندی بروی شانه های دیوار پیش رفته . پسرک بی هدف راهیه خیابان های سرد و ساکت میشود ،...
43 بازدید 3 likes
توسط بر جولای 14, 2021
صدایم کن  خانم به اول اسمم اضافه کن  بگو  چرا لباس همیشگی تو نپوشیدی؟ چرا چشمانت دیگه برق ندارد؟ ساعتت کو؟  نکند باز سر قرارمان دیر برسی  غر بزن  که غر زدن تو یعنی دوست دارم  بگو موهایت چرا شانه زده نیست  اخم کن و جذاب تر شو  وقتی که کت را روی سر شانه هایت مرتب میکنی  زیر چشمی نگاهم کن و بگو  درست گاهی اونجور که باید نیستی  درست گاهی بی حوصله ترین فرد روی زمینی با تمام این ها باز می گویم  دوستت دارم بانوی بی حوصله.....! حانیه سادات باغبانی 
61 بازدید 5 likes