توسط بر می 4, 2021
انتها من بودم* انتهای تمام مسیرها انتهای باران انتهای جاده‌‌ای جنگلی  انتها من بودم انتهای همه‌ی روزهای کودکی بودم انتهای آغوش مادر  انتهای دست‌های پدر  انتها من بودم انتهای اولین بوسه انتهای اولین عشق  انتهای اولین دیدار  انتها من بودم انتهای لبخند روی صورت مادربزرگ  انتهای شادی  انتهای اشک‌ انتها من بودم انتهای آرزوهای بر دل مانده انتهای بوق ممتد تلفن  انتهای پاکت سیگار  من انتهای همه‌ی سکوت‌ها و حرف‌های بودم... یک انتهای ابدی جمله‌ی ابتدایی 《*نام شعری از فرها...
5 بازدید 3 likes
توسط بر می 2, 2021
اگر نامیرا بودم  تو هم باید نامیرا می بودی وگرنه این عذاب مقطعی که با مرگ پایان می یابد تا آخر عمر گریبان گیرم می شد ...  اگر نامیرا بودم آنقدر به چشمانت نگاه می کردم تا گذر روزها از دستم در برود ...  آنقدر با تو در آن خیابان و مقابل همان کافه زمستان ها را بهار می کردم که نتوانیم برای عمر زندگی مان سال تعیین کنیم ...  اما دریغ که نه تو هستی و نه اگر بودی نامیرا می شدیم. #نامیرا
13 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 21, 2021
در مطلب قبل در خصوص شیوع کرونا از یک نگاه به این مسئله نگاه کردم و برخی از موارد که به نظر بنده می‌توانیم از این مسئله بوجود آمده در ایران و جهان بیاموزیم را بررسی کردم. اما در این نوشته سعی دارم که نگاه دیگری به مسئله شیوع کرونا داشته باشم و با تمرکز به نحوه مقابله و اعمال محدودیت‌ها که (مثلا!) در جهت مقابله با شیوع کرونا طی یکسال گذشته و بویژه در ماه اخیر اعمال شده‌اند، درس‌هایی که می‌توان از این نحوه اعمال محدودیت‌ها گرفت را بررسی کنم. در واقع در این نوشته سعی دارم که تحلیل و نقدی بر نحوه اعم...
14 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 20, 2021
سی و یکمین روز بهار مامان روی تخته سنگی کنار خیابان به پهلو خوابیده بود، من و بابا صدایش می‌زدیم که بیدار شود. می‌گفت خسته است می‌خواهد بخوابد. بابا نگران نگاهم کرد. من سرچرخاندم خیابان را نگاه کنم که مبادا آشنایی بیاید. بابا گفت: “خب چرا اینجا خوابیدی پاشو بریم‌خونه بخواب.”  از خواب پریدم. صدای مناجات تلویزیون می‌آمد. سعید جلوی تلویزیون خوابش برده بود. اذان را گفته بودند و ما برای سحر خواب مانده بودیم. خنده‌ام گرفته بود، خنده‌ی عصبی! من از همان لحظه گرسنه بودم.  یک ساعت مانده را نخوابیدم. رف...
17 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 19, 2021
این اولین ماه رمضان با هم بودنمان بود. ذوق داشتی مثل همه‌ی اتفاق‌ها و روزهایی که قرار بود برای اولین بار اتفاق بیفتد. شور و ذوق تو همیشه باعث می‌شد که همه چیز قشنگ‌تر شود؛ همه چیز حتی روزهای خاکستری! خرماها را در بشقاب چیدی و با وسواس تمام، روی آن‌ها پودر نارگیل ریختی. آش را در کاسه گل سرخ یادگاری مادربزرگت ریختم و با کشک شکل انار سفید روی آن کشیدم؛ آخر تو طرح های جدید را بیشتر دوست می‌داشتی. نعناها سبز شده بودند، باغچه پر از نعناهای سبز فلفلی شده بود. سبد را برداشتی و به حیاط رفت...
16 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
رگِ خوابِ پدر اولین خاطره از کودکی‌ام را در غلندوشِ بابا به خاطر می‌آورم. روزی که در سه سالگی به فرودگاهِ مهرآباد برای پیشواز پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌ام رفته بودیم که از حجِ واجب می‌آمدند. دسته گلِ گلایلی دستم بود که دور ساقه‌اش را با ورقِ آلومینیومی بسته بودند که آن روزها باب شده بود. در بین چهار برادر و خواهرم منِ ته تغاری دردان‌هاش بودم و همین من را بدعادت کرده‌بود. اولین فرارم از خانه در همان سالها به گفته‌ی مامان، روزی بود که به دنبالِ ماشینِ بابا از خانه بیرون رفتم و گمش کرده‌بودم. آن...
50 بازدید 7 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
بیست و چهارمین روز بهار دکتر سوزن دو سی سی را از محلول زرد رنگ پر کرد و چند جای صورتم تزریق کرد. انگار نه انگار که نیم ساعت بی حسی زده بودم. چشم هایم را محکم بستم و انگشتان دستم را به هم فشار دادم تا درد کمتری حس کنم. بعد سوزن نیدلینگ را باز کرد و به جان صورتم افتاد. زیر دست دکتر دلم برای خودم می سوخت. به خاطر این جوش های هورمونی که یک سال است درگیرشون بودم چقدر خرج کردم و درد کشیدم حالا برای از بین بردن جای آن ها باز هم باید درد بکشم و پول خرج کنم. اما فروزان راست می گفت، نیدلینگ دردش از آرا...
16 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 13, 2021
می‌گه صنیع‌السلطنه خانوم: آدم که دردش می‌گیرد و غم عالم بر سرش می‌ریزد، دچار زوال عقل می‌شود و در لحظه گیج و گنگ است که الان چه کنم برای سبک شدن و برای قرار گرفتن؟ می‌گم عزیز جان: بیا بنویس می‌گه صنیع‌السلطنه خانوم جان چی بنویسم من که از این کارا بلد نیستم! می‌گم عزیزجان: بلد بودن نمی‌خواد فقط هرچی تو دلت می‌گذره بریز رو کاغذ اونوقت میبینی چقدر سبک شدی انگار یکمی از این غم‌ها کم میشه یا حداقل مُسَکِن دردهات می‌شه. بهش میگم عزیزجان وقتایی که تو زندگی نه کسی هست که باهاش حرف بزنی یا خج...
23 بازدید 6 likes
توسط بر آپریل 8, 2021
نشسته‌ام خودم را محاکمه می‌کنم. خودم را سرزنش می‌کنم. چطور اینقدر محکم اعتماد کرده بودم  و چطور کل روزگار خودم را سیاه کرده بودم... در تمام مدت محاکمه این‌ها را با خودم زمزمه می‌کنم. من بی‌رمق گوشه‌ای نشسته‌ام و اشک میریزم به حال خودم انگار نشستم بالای قبر خودم و های های گریه می‌کنم. نکنه واقعا مردم؟ یه حرف بلندی میزنم و متوجه میشم آدمهای اطرافم برمیگردند و نگاهم می‌کنند خیالم راحت می‌شود که زنده‌ام. اما چرا خیالم راحت می‌شود با این شرایطی که دارم باید خیالم ناراحت شود که هن...
16 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 2, 2021
+ خب؛ دوازده روز گذشت، حواست بود دوازده روز سرسبزتر شدی؟! - چی، با منی؟ + به نظرت با کی میتونم باشم؟ - نمی‌دونم؛ گفتم شاید دوباره داری با گلدون‌هات حرف میزنی :) + همیشه یادت باشه، تو گل‌ترین گل گلخونه‌ی منی. - ولی تو هم سرسبز شدی ها؛ از لبخندهات میشه فهمید که چقدر منتظر بهار بودی. + آره؛ بهار برای من پر از اتفاقای قشنگه‌. - می‌دونم چقدر ذوق داری وقتی شکوفه‌های نارنج رو بو می‌کنی، وقتی اونا رو می‌چینی و مربای بهارنارنج درست می‌کنی‌‌. مرباهای تو خیلی خوبن، خیلی زیاد... + ام...
21 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 1, 2021
گاهی فکر می کنم اگر زنان می جنگیدند،  چه می شد؟ البته منظورم «جنگ» به معنی «نبرد در میدان جنگ است» و گرنه که زنان همواره می جنگندند.  اتفاقی که می افتاد این بود:  ۱_به راحتی شکست نمی نخوردند، شاید اما به راحتی می مُردند.(یعنی زنان را می توان کُشت اما شکست نداد یا زنان می میرند اما شکست نمی خورند). ۲_اگر قرار به نابودی «باطلْ» در جایگاه«حقْ» بود،زنان تا به بُطلانِ باطل صِحِه نگذارند،نابودشان نمی کنند(یعنی: تشخیص دشمن از دوست و دشمن کار زنان است) ۳_زنان می مُردند در جنگ، شکست می خور...
22 بازدید 5 likes
توسط بر مارچ 26, 2021
کاری می شود کرد، در میان همه این اطوار تلخ هر روزه که پیش چشم هایمان ردیف می کنند و هر بار یک گوشه از تن و روح مان را گروگان می‌گیرند. من یکی راهی برای خودم پیدا کردم. برایتان تعریف میکنم ؛  شب ها، که معمولا‌ چند ساعتی در رخت خوابم وول‌ می خورم،‌ و‌ هنوز سر‌ و کولم کوفته و درد ناک است،‌ و در حالی که دندان هایم که همه روز قبل آنها را در پشت قاب صورتم از خشم به هم فشرده ام‌ هنوز دارد زق زق می کند، چشم‌هایم را می بندم،‌‌ نه از این چشم گذاشتن های معمولی، یعنی یک جور بستن خاص، یک جوری که پرت می شو...
22 بازدید 4 likes