توسط بر 16 ساعت پیش
چرخ خیاطی اش را چند وقت پیش در انباری پیدا کردیم. بابا گفت به عنوان دکور بگذاریمش بالای شومینه. هنوز یک تکه نخ از سوزنش آویزان بود. انگار که آخرین بار از سر وظیفه چیزی را دوخته باشد و هول هولکی از پشتش بلند شده باشد. مثل وقت‌هایی که توپ تحویل سال را می‌زدند و یک نفس راحت می‌کشید و می‌گفت:"آخییش ننه راحت شدیم" بعد از یک ماه شستن و سابیدن همه چیز، تازه مجال استراحت پیدا می‌کرد. هرچند که خود عید و مهمانهایش را هم تا آخر روز سیزده دوست نداشت. حتی حوصله‌ی ما نوه‌ها را وقتهایی که همه با هم بودیم، نداش...
8 بازدید 4 likes
توسط بر می 5, 2021
حدوداً چند ماه پیش بود که یک گربه‌ی سفید آمد در حیاط خانه‌مان و دو بچّه‌ گربه به دنیا آورد. بعد از مدّتی گربه‌ی مادر رفت ولی بچّه‌ گربه‌ها در حیاط مانده بودند. مادر من که سابقه‌ی بزرگ کردن شش بچّه گربه را در حیاط پدربزرگم داشت، تصمیم گرفت این‌ دو را هم بزرگ کند. گربه‌ی اوّلی یکی از گوش‌هایش سیاه بود و دیگری هر دو گوشش. مادرم نام اوّلی را گذاشت 《یه گوش》و نام دومی را گذاشت 《دو گوش》. چند هفته گذشت، مادرم در طی این چند هفته، یا خودش برایشان جگر و گردن مرغ می‌خرید یا وقتی ما می‌خواستیم بیرون برویم از...
6 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 20, 2021
سی و یکمین روز بهار مامان روی تخته سنگی کنار خیابان به پهلو خوابیده بود، من و بابا صدایش می‌زدیم که بیدار شود. می‌گفت خسته است می‌خواهد بخوابد. بابا نگران نگاهم کرد. من سرچرخاندم خیابان را نگاه کنم که مبادا آشنایی بیاید. بابا گفت: “خب چرا اینجا خوابیدی پاشو بریم‌خونه بخواب.”  از خواب پریدم. صدای مناجات تلویزیون می‌آمد. سعید جلوی تلویزیون خوابش برده بود. اذان را گفته بودند و ما برای سحر خواب مانده بودیم. خنده‌ام گرفته بود، خنده‌ی عصبی! من از همان لحظه گرسنه بودم.  یک ساعت مانده را نخوابیدم. رف...
17 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 19, 2021
ربایش (مسیر)  اتاق محل استراحتم درست روبروی اتاق آی سیو بود .( این را خودم از مدیر بیمارستان خواسته بودم  ( حدود ۱۰ روز میشه که پدرم به خاطر عارضه قلبی در مجهز ترین بیمارستان پاریس در  کما روی تخت آی سیو خوابیده البته با کلی سیم و دستگاه که به بدنش وصل بود و هر کدام بخشی را کنترل میکردند صدای بوق های غیر ممتد نمودارهایی که بالا و پایین میشدند و ضربان و .... ، تحملش سخت بود . پدرم که هر تلاشی توانست کرد تا جای خالی مادرم که درکودکی از دستش دادم را پر کند پدری که مدرک دکتری و تخصص قلب را از ...
18 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 18, 2021
____اول مثل خیلی از بچه‌های دهه شصتی اولین خاطره‌ام از ماه رمضان به روزه‌های کله‌گنجشکی بر‌می‌گردد. وقتی از اعماق وجود تلاش می‌کردیم تا نشان دهیم بزرگ شده‌ایم و از پس گرسنگی و تشنگی برمی‌آییم. بعد از اذان ظهر، درست وقتی که زبان به سقف دهان و شکم به کمر چسبیده بود، مادر سراغمان می‌آمد و با هزار ناز و نوازش بهمان می‌گفت قبول باشد و خرمایی در دهانمان می‌گذاشت. یک بار مقاومت کردم و لبهایم را سفت بستم تا خرما وارد دهانم نشود. مادر هم به خیال اینکه هنوز گرسنه نشده‌ام رهایم کرد و ‌رفت سراغ نمازش.  ا...
24 بازدید 6 likes
توسط بر آپریل 18, 2021
نه سالم شده بود و وقت گرفتن اولین روزه درست و حسابی عمرم بود. خوش شانسی آن موقعِ دخترانِ دهه شصت این بود که اولین رمضانشان را در زمستان تجربه میکردند. کوتاهی روزهای زمستان کمی از فشار تجربه چند ساعت گرسنگی و تشنگی میکاست. سختی خود روزه یک طرف، بیدارشدن برای سحری هم خودش پروژه ای بود. خصوصا اینکه مادر من عادت داشت از ترس خواب ماندن و به سحری نرسیدن، دو ساعت قبل اذان ما را بیدار میکرد. هرچه هم اصرار میکردیم الان خیلی زود است کو گوش شنوا! تنها حسنش این بود که من‌ ته تغاری خانه بودم و با مکلف شدن م...
13 بازدید 7 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
رگِ خوابِ پدر اولین خاطره از کودکی‌ام را در غلندوشِ بابا به خاطر می‌آورم. روزی که در سه سالگی به فرودگاهِ مهرآباد برای پیشواز پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌ام رفته بودیم که از حجِ واجب می‌آمدند. دسته گلِ گلایلی دستم بود که دور ساقه‌اش را با ورقِ آلومینیومی بسته بودند که آن روزها باب شده بود. در بین چهار برادر و خواهرم منِ ته تغاری دردان‌هاش بودم و همین من را بدعادت کرده‌بود. اولین فرارم از خانه در همان سالها به گفته‌ی مامان، روزی بود که به دنبالِ ماشینِ بابا از خانه بیرون رفتم و گمش کرده‌بودم. آن...
50 بازدید 7 likes
توسط بر آپریل 17, 2021
بیست و چهارمین روز بهار دکتر سوزن دو سی سی را از محلول زرد رنگ پر کرد و چند جای صورتم تزریق کرد. انگار نه انگار که نیم ساعت بی حسی زده بودم. چشم هایم را محکم بستم و انگشتان دستم را به هم فشار دادم تا درد کمتری حس کنم. بعد سوزن نیدلینگ را باز کرد و به جان صورتم افتاد. زیر دست دکتر دلم برای خودم می سوخت. به خاطر این جوش های هورمونی که یک سال است درگیرشون بودم چقدر خرج کردم و درد کشیدم حالا برای از بین بردن جای آن ها باز هم باید درد بکشم و پول خرج کنم. اما فروزان راست می گفت، نیدلینگ دردش از آرا...
16 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 6, 2021
امروز از ایستگاه مترو بیرون آمدم و مردی را دیدم که به نظرم آشنا آمد. داشت سیگار می‌کشید و ماسک، دهانش را پنهان نکرده بود. کمی بیشتر دقّت کردم، یادم آمد، یک کارگردان فیلم کوتاه که از طریق پاتوق فیلم کوتاه اصفهان با او آشنا شدم ولی دو به شک بودم. بالاخره دل به دریا زدم و پرسیدم:《ببخشید.》 رویش را برگرداند:《بفرمایید.》 《شما کارگردان فیلم کوتاه نیستید؟》 یک لبخند روی لبش آمد و کوهی از ذوق در چشمانش پیدا شد:《بله... هستم.》 《کار جدیدتون رو از کجا می‌تونم ببینم؟》 《آپارات... هنری هستید؟... از کجا من رو...
21 بازدید 5 likes
توسط بر فوریه 13, 2021
آفتاب تند و بی‌رحم مرداد توی سرم می‌خورد، دیگِ افکار آشفته‌ام به جوش آمده بود. چند وقتی بود که حال دلم مثل همیشه روبه‌راه نبود؛ چیزی روی کفۀ ترازوی قلبم سنگینی می‌کرد. با دهانی باز به اشتیاق و تشویش غریبی که این روزها همۀ انتخاب‌ها و تصمیم‌های موجودِ محافظه‌کار درونم را تحت‌الشعاع قرار داده بود، خیره مانده بودم. بی‌اعتنایی و انکار، راهی که برای خلاصی از این خود ناشناخته‌ام در پیش گرفته بودم، فایدۀ چندانی نداشت. نورِ چیزی شبیه به یک فانوس دریایی در دوردست‌های ذهنم آزارم می‌داد. هشداری که از او...
457 بازدید 4 likes
توسط بر ژانویه 20, 2021
   هنوز كه هنوز است آن خانه قديمي عزيز را در خواب مي بينم. كوبه را ميزنم: تتق تق. اين يعني اينكه منم كه از مدرسه برگشته ام. در به رويم گشوده مي شود. به دالان خنك وارد مي شوم. از پنجره كوچك سمت راست نگاهي گذرا به آشپزخانه كوچك دود زده مي اندازم تا مطمئن شوم كه آنجاست و با كمر خميده بين گاز روميزي سبز كم رنگ و كمد فلزي چرب ادويه ها و يخچال ارج پر از برفك و سر و صدا جا به جا مي شود. وارد حياط مي شوم. از ديوار گچي طبله كرده سمت چپ تكه اي گچ ميكنم و روي زمين فرش شده با خشتهاي مربعي لي لي مي...
23 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 19, 2021
یکشنبه ۱۲:۲۰ظهر بود به رسم عادت هر روز با گرمکن ورزشی و دوچرخه جلوی یکشنبه بازار پاتوق همیشگی بود همیشه آراسته دست به سینه پای راستش روی زمین پای چپ روی پای راست روی پنجه وایساده بود پیر و جوان بهش نگاه میکردن میگفتن: " خوش به حال اون کسی که اینجوری چشم انتظار وایساده " انگار کسی گفته بود  یکشنبه های هر هفته مرا درون بازار پیدا می کند  هر روز در دلم قربان صدقه غریب آشنا میرفتم با لبخند به سمت فانوس فروشی کنج بازار رفتم میان آن همه فانوس تنها یک فانوس چشم مرا گرفته بود  چشم کسی را که هیچ علاقه...
41 بازدید 2 likes