توسط بر آگوست 14, 2021
کفشهای  قرمز روی بام  اول مرداد هزارو سیصد و قو...  نامه ای بی مقدمه پیدا میشود ، دخترک در عالم دنیایی کودکانه میپندارد که آن نامه چیز مهمی ست که در زیر کاناپه پنهانش کرده اند ، پس آنرا نگه میدارد ، مدتی بعد.... دختربچه ی هفت ساله برای اولین بار بکمک پدرش از پله های چوبی نردبان بالا میرود و موفق به فتح قله ی خانه یشان یعنی پشت بام میشود ، اما....   دخترک کفشهایی پاشنه بلند را لبه ی بام میابد ، که بطرز عجیبی سرشار از حرفهای ناگفته است، گویی زمانی مالک کفشهای پاشنه بلند ، خود را از ل...
35 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 13, 2021
دوستان دلنویس و بلکه چرکنویس خاطرات در هم و بی نظم نویسنده می باشد و دارای ارزش ادبی یا ادبیات داستانی نمیباشد . پس وقت باارزشتان را هدر ندهید . شین براری      مدیوم        به نام  تاری  *تاری = اولین لقب حق تعالی   خلاصه ؛ روایت مصایب و جبر ناشی از توانمندی های یک فرد مدیوم نسبت به عموم مردم را میخوانید .  داستان حقیقی ست . گاه نجوای بیصدا و خموش روح درون راوی  را  میخوانید که با علامت ○ مشخص شده.  من در خودم موچاله شدم. _زخم خوردم و بیچاره شدم. _حال سرزمینی جدی...
38 بازدید 2 likes
توسط بر آگوست 4, 2021
صدای جیغ و فریاد ها  آنقدر  بلند بود  که  از نبش ورودی کوچه ی اجنان  بگوش میرسد...  .  لحظه ای مکث میکنم  میدانم  که اتفاقی در حال وقوع است و  با این حال  قدم در این راه گذاشته ام    و   خب  از تقدیر  راه گریزی نیست  ، پس میبایست  مبتلایش  شوم  .     بسمت  انتهای  کوچه  حرکت میکنم   . کوچه ای باریک   با  دیوارهای آجرچین و  سقف های  هشتی و سوفالی چین .    سکوت  عمیقی  در کوچه جاری ست   گویی  سالهاست  که  در اغما فرو رفته  و زندگی در ان جریان  ندارد ....  ولی  گاهی صدای پرستوها در غروب های بهار  ب...
52 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 1, 2021
داستان کوتاه      بلیط واسه اردکان میخواستم قربان.  ... تشکر.  (پسرک  جوان و خوش قد و بالایی ست.  کمی لوکنت دارد .  او تنهاست  و یک قفس بزرگ همراه دارد ‌   به  طوطی میگوید   ؛  هرچی کشیدم از دست تو بود.  عمرم رو گرفتی . منو به چه روزی رسوندی . چه خون ها ریخت  و چه دسیسه ها شد.  کاش هرگز .....    کاش همه زنده بودن .  حتی مادام پیره هم زنده بود و  مثل بیست سال پیش به من فحش میداد و من هم همش توپم رو الکی شوت میکردم توی حیاطش   تا بیام و بتونم تو رو یک نظر  ببینم . ) کمی سکوت.... ...
34 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 29, 2021
  آسمان میبارد اما در نگاه دخترک این بارش زیباست، او حامل مهمترین خبر روزگارش است ، خبری که نقطه ی عطف تقدیرش شده و او را از عمق یاس و ناامیدی نجات داده و به اوج سبک بالی و خوشبختی رسانده .   خبری که انقدر برایش مهم و محترم است که سر از پا نمیشناسد و هربار با مرور هرانچه بتازگی رخ داده  به سر شوق و  شعف می اید و بی اختیار اشک  شوق چشمانش را طر  میکند  ...   او  پاکتی در دست دارد  و  انچنان محکم به ان چسبیده که گویی  سند و برگه ی رسمی ورود به بهشت  را  درونش  پنهان کرده است.   او  باورش نم...
38 بازدید 2 likes
توسط بر جولای 10, 2021
    لعنت  به  هر  چی  گله... لعنت به هر چی  هدیه ست....  لعنت به هر چی  خاره...     بخدا دیگه خسته شدم  جناب  قاضی..   این  نگهبان شیفت  شب  یه شاخه گل  از داخل حیاط  کنده بود  و  خارش  رفت  توی  دستم...      چرا  شما ها  اینقدر ساکتید؟  اهان  ببخشید  حواسم  نبود  که  دادگاه  رسمیه...    البته  من همه چیز رو به آقای بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه ای ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که این همه آدم اینجا جمع شدن و اینقدر مشتاق شنیدنن میگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم. ما،...
64 بازدید 2 likes
توسط بر جولای 9, 2021
داستان کوتاه ادبی شین براری    صدای شکسته شدن ستون های عمودی پشت بام انچنان مهیب بود که تمام اهالی خانه  را از عمق خواب به دل حادثه رساند ،  در خلا روشنایی و قطع برق  و نیمه شب برفی اسفندماه انچنان اشوب بپا شده بود،که بیا و ببین، خانجون توالت فرنگی مسافرتی و تاشو را زیر بغل زده و دست به عصا لنگ لنگان سمت حیاط میشتافت، مونس و همدمش که سالهاست پرستارش است با چهره ای خواب الود و اشفته در میان دست و پا گیج و گنگ میچرخید و متکای بالشث را در اغوش.گرفت و گفت؛ فرار، فرار، ااالان سقف میریزه سرم...
58 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 6, 2021
یه لیوان آب خنک  ‌ ماجرا  از یک بعد از ظهر گرم تابستانی شروع شد.... این عطش لعنتی  و  شرجی بودن هوا  کار داد  دستم . از  تکرار  بی وقفه ی خستگیام  دیگه واقعا خستم . و من سراسر طی مسیر و مدت وقوع حوادث ناگوار  ،  ا ز مسایل  پشت پرده بیخبر بودم .  زمانی  که حادثه در کمین نشسته بود تا به الان که  در قعر یک تراژدی بسر میبرم  حدود  چند ماهی گذشته  و من به خواسته ای که داشتم   رسیدم ،   زیرا یک لیوان آب خنک طلب کرده بودم که بجایش اکنون یکماه میشود که کنج زندان آب خنک میخورم. جریان از ل...
61 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 2, 2021
 داستان کوتاه و خلاق  #شهروز_براری      پشت در مانده بود. شوهرش بی هوا رفته بود بیرون. روی پله های راهرو نشسته بود و سبد خریدش را نگاه می‌کرد. چراغ های راهرو هر دقیقه خاموش می‌شد و او حوصله نمی‌کرد روشنشان کند. نور کمرنگی که از پنجره نورگیر پشت سرش می‌تابید سایه‌اش را پهن می‌کرد کف راهرو. در تاریکی به نظرش می‌آمد کفشدوزکی لای کاهوهایی که خریده بود بالا و پایین می رود. می‌ترسید دست بهشان بزند. هر ‌از چندی صدای پایی از طبقات پایین می‌آمد. اما هیچکدام صدای پای شوهرش نبود. همه‌اش صدای پای آدم‌...
58 بازدید 1 like
توسط بر جولای 2, 2021
وقتی عاشق درون حوضچه افتاد.... دخترک سرزده آمده بود و بی خبر رفته بود،   این میان شخصی از داغ عشقش رنجیده و آزرده بود. سالها گذشته بود و کماکان کسی چشم انتظار  نشسته بود.....   داستان کوتاه           نویسنده؛ شهروزبراری بدایه نویسی روزی  خزان خورده و غم انگیز در شهر  شیکپوش و خیس  فرا رسید دخترکی از محل کارش بسمت خانه بازمیگشت و بین راه طبق عادت سمت کنج خلوت خود در گوشه ی  پنهان پارک قدم نهاد   تا دقایقی را آسوده غرق افکارش شود،   او لجش گرفت وقتی دید روی نیمکت چوبی روبروی درخت‌ه...
27 بازدید 3 likes
توسط بر ژوئن 29, 2021
جملات گلچین و گاه تصادفی از یک داستان بلند    :  مادر  غمزده و نگران گفت؛ شرمین گواهینامه نداری به درک،  اما این ابوتیاره حتی بیمه نامه نداره...  شرمین موههایش را زیرکلاه کاموایی پنهان کرد و از ایینه دیواری برای لحظه ای چشم برداشت و سمت مادر چشم دوخت،  پوزخندی زد و گفت ؛  خب که چی؟  بیمه نداره که نداره.   گواهینامه ندارم که ندارم،  در عوض بنزین که داره،  چ هارتا چرخش هم که میچرخه...  از همه مهم تر ضبط و باند هم که داره خخخخ مگه نه داداش شهروز؟!.. شهروز در حالیکه روی مبل لمیده بود و سیب سرخی...
56 بازدید 1 like
توسط بر ژوئن 29, 2021
 بانو عسلویه در آتش          #شین_براری  #داستان-کوتاه  مکان  _  ایران  _ جنوب  _  بوشهر  _ عسلویه،  در پاسگاه بین شهری  و مقر  پلیس راه  _ ایست بازرسی     زمان  ؛  به  وقت بی خبری،  و طی برهه ی زجر کشی از جبر دو سالانه ی خدمت وظیفه سربازی .   از ناکجای افکارم نمیدانم چرا باوری عجیب در من نقش بسته است ،  نمیدانم شایدم که من کمی دیوانه ام،  شاید هم شما نیز در افکارتان مثل من باشید،   و برای هر واژه ای  تصویری ذهنی  بسازید. تصویری که غریزی در ذهنم نقش میبندد  و  شکل شمایلی عجیب و بی ربط...
54 بازدید 2 likes