توسط بر ژوئن 23, 2022
بعضی شب‌ها قبل از خواب، از او می‌پرسم: (بنظرت راحت‌ترین و بهترین و سریع‌ترین راه خودکشی چیه؟!) بعد، وقتی فقط نگاهم می‌کند و جوابم را نمی‌دهد، توی دلم به خدا می‌گویم (خدایا اگر شده حتی یک‌دقیقه، من زودتر از علی بمیرم.) _______________ او آدم پیچیده‌ای بود. اصلا نمی‌شُد حدس زد که دارد به چه چیزی فکر می‌کند؟ و از چه بُعدی نگاه می‌کند؟ او باهوش هم بود. همیشه یک قضیه را از دیدی نگاه می‌کرد که به عقل هیچ‌کس نمی‌رسید. آرام و با طُمانینه حرف می‌زد و رفتار می‌کرد. در شرایط عادی بسیار مهربان بود و خیر...
14 بازدید 3 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
  سایه ی ماه بانو سایه سبدخریدهایش را کنار بوته ی گل زرد گذاشت و در را به آرامی بست.بوی یاس های سفید که دور آلاچیق حلقه زده بودند پیچید توی جانش،سایه شان افتاده بود روی باغچه های گل.  سبزه های کف پوش حیاط بوی نم و تازگی می دادند. اینجا یادگار پدر بود،خانه باغی بیرون شهر در یک جای خوش آب و هوا.سایه بعد ازدواج از حمید خواهش کرده بود همینجا زندگی کنند.روزهای خوبی را در این خانه با پدر گذرانده بود و حضور مادر را لابه لای کلمات پدر حس می کرد. بعضی وقت ها حمید زمزمه می کرد که برویم دا...
14 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
از بچگی شب ها تنها خوابیدن در ان اتاق تاریک را دوست نداشتم و این موضوع بزرگترین ترس زندگی ام در آن زمان شده بود یادم می آید هزاران ترفند به کار میگرفتم تا خوابم ببرد از جمله شمارش اعداد ،بغل کردن عروسک خرسی که قدش از خودم بلند تر بود و ....اما هیچکدام پاسخ گو نبوداز سکوت شب واهمه ای به جانم می افتاد که خیالات مالیخولیایی در ذهنم رژه میرفتند و در نهایت پس از ساعت های متوالی به اتاق مادرم پناه میبردم به همان آغوش گرمی که نوازش هایش و قصه های کوتاه با آن صدای دوست داشتنی اش مرا بدون خوف و وحشت به س...
21 بازدید 3 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
ترس‌ها پشت سَرَند آقای کتابفروش گفت انتشارات به کار خودش ادامه خواهد داد، وراث کتابفروشی را خواهند‌‌فروخت. چه وراث بی‌شعوری. این را به آقای کتابفروش نگفتم. ترسیدم خودش یکی از همان وراث بی‌شعور باشد. البته بعید بود. هیچ کدام از آن وراث بی‌شعور امکان نداشت وقتش را در کتابفروشی تلف کند. آن‌ها که دلشان آمده‌بود به کتابفروشی نازنین چوب حراج بزنند، حتماً وقت‌گذرانی در آن را بطالت می‌دانستند. سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم چه حیف. آقای کتابفروش چشم‌های سبزی داشت. انگشت سبابه‌اش را بُرد نزدیک ...
13 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
هفت، هشت سالی داشتم که کابوسِ شبانه‌م شده بود،  نمکی‌یی که قرار بود من رو بدزده و بِبره پُشتِ کوه هایِ آب‌و‌برق. همون رشته‌کوههایی که هر بعدازظهر با بابام می‌رفتیم و هر قلّه‌‌ش رو فتح می‌کردیم. می‌رفتیم که هر سنگ‌ریزش رو با پاهای کوچیکم پرتاب کنم تا ببینم هر قِلی که می‌خوره تا بره پایین چه صدایی ازش در می‌آد. اون شبهایی که این کابوس رو می‌دیدم جیغ نمی زدم، آخه می‌ترسیدم که مامانم رو با صدایِ جیغم بیدار‌کنم. می‌ترسیدم بابام و داداشام رو که اتاقِ کناری‌مون خواب بودند رو کُفری کنم. می‌ترسیدم که باب...
17 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
همه ترس‌های من   دارد نگاهم می‌کند! به‌خدا دارد نگاهم می‌کند! همین‌جاست! پشت سرم. نمی‌گذارد اینها را برای‌شما بنویسم. نه اینکه نگذارد! نه! اما الان یک ساعت است که نشسته‌ام روی صندلی! و او همین اطراف می‌چرخد و نگاهم می‌کند که مبادا شروع کنم به نوشتن. روی صندلی پلاستیکی نشسته‌ام و عرق تا پشت قوزک پایم رسیده. مادر جان نفسم بالا نمی‌آید! نفسم را بالا می‌دهم ها! اما بالا نمی‌آيد. به‌خدا قسم! به مولا می‌ترسم! باور کنید می‌ترسم، به هر که دوستش دارید قسم! خیلی می‌ترسم. یک نفر می‌گف...
15 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 20, 2022
شام صرف شده بود و با اینکه دیر وقت بود ، دوباره قهوه سفارش دادند. محمد در میان کسانی بود که برایش غریب مینمودند . بیشتر به این دلیل که فکر میکرد از هر لحاظ از آنها پایین تر است ، پول کمتری نسبت به آنها داشت ، ارتباطات کمتر ، تحصیلات کمتر و ... . در نتیجه اینها شغلش هم نسبت به مردانی که دور میز نشسته بودند در سطح پایین تری بود . توسط دوست بسیار نزدیکش با این گروه به اصطلاح روشنفکر آشنا شده بود ولی در این مدت با هیچ کدامشان صمیمی نشده بود و همیشه بیشتر شنونده بود تا گوینده مطلب . قبلا هم با آدم ها...
14 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 20, 2022
آتش   تازه چشماش گرم شده بود و داشت رویای دوست داشتنیش رو میدید که حس کرد از تعرق خیس خیس شده. با اینکه گرما بد جوری اذیتش میکرد و حسابی کلافه شده بود اما دلش نمیومد بی خیال ادامه خوابیدنش بشه. توی همین حس و حال صدای مبهم جیغ و فریاد هم اضافه شد ، نه ... دیگه فایده نداشت چشماش رو باز کرد چند لحظه طول کشید تا بفهمی نفهمی به خودش بیاد . واااای خدایا دودِ کم رنگی از آخر راهروی منتهی به اتاقش وارد میشد و آرام آرام نیمه بالایی فضای اطاق رو می‌انباشت گرما هم که لحظه به لحظه بیشتر میشد .... چط...
11 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 19, 2022
رویا نمی میرد خرداد است. از آخرین امتحان مدرسه برمی گردم و در حالی که بستنی آلاسکای دوقلوی پرتقالی را گاز می زنم می رسم دم در خانه. ماشین بزرگی را می بینم که روی آن با خط درشت نستعلیق شبیه خط خانم استیکی معلم هنر مدرسه مان نوشته شده : جلفا بار مخصوص حمل اثاثیه منزل. یک خط فرضی در ذهنم می کشم تا ببینم کدام حروف بالای خط, کدامشان روی خط یا زیر خط قرار گرفته اند طبق همان اصولی که خانم استیکی یادمان داده است. همین طور که محو تماشای جمله هستم دختری را می بینم که از در خانه ما بیرون می آید و با لهجه ...
18 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 19, 2022
این‌یک سال اخیر برای بار پنجم است که کله‌ی سحر اینجا می‌ایستم. آموزشگاه رانندگی آرش که دو دربِ شیشه‌ای ورودی‌اش را طوری باز گذاشته‌اند انگار می‌خواهد کل این خیابان دوطرفه‌ را توی خودش ببلعد. البته نمی‌دانم ساعت شش و نیم صبح را می‌توان کله‌ی سحر حساب کرد یا نه ولی برای من که این‌طور است. این بار زودتر از همه خودم را رسانده‌ام تا اولین نفری باشم که امتحان می‌دهم و خوشحالی و ناراحتی افراد را بعد از امتحان نبینم. آن‌ها یک‌مشت آدم غریبه هستند. مثل کلاس درس نیست که دوره‌ای را باهم گذرانده باشیم. هیچ خ...
42 بازدید 8 likes
توسط بر ژوئن 18, 2022
پشت درختان چنار   هنوز نیم ساعت تا پایان وقت اداری باقی مانده است، درِ کتابخانه را که چند وقتی است روغن‌کاری می‌خواهد به سختی می‌بندم. با کلیدها توی هوا ابروهای پر پشت شکسته می‌کشم، یک جفت چشم که خیره مانده به سمت چپ صورتم و لب‌هایی که انگار از یک بوسه‌ی طولانی برخواسته‌اند، تازه‌اند و منتظر، چند ثانیه بعد نقاشی خیالی‌ام محو می‌شود و سوار تاکسی می‌شوم؛ مسافر کناری خودش را جمع و جور می‌کند و به شیشه می‌چسپد راننده هم آینه را طوری تنظیم می‌کند که صورتم را کامل ببیند، سرم را برمی‌گردانم و خود...
22 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 17, 2022
میز ایستاده است.صندلی ایستاده است.مبل ایستاده است.دیوار ایستاده است.و شاید گوش می دهند.گوش می دهند کلماتی را که توی گوشی دکتر می دوند و با جواب دکتر رقابت می کنند. -اره،اره...میام...یه ربع،نیم ساعت دیگه راه میفتم.نه این آخریه.مگه مهمون ها اومدن؟پس چرا عجله می کنی؟آروم باش،اصلا... کلمات از جواب او سبقت گرفتند. -چی؟...ببین اصلا نمی خواد نگران باشی،غریبه که نیستند.این کلمه ی مادر شوهر کم کم داره اساطیری میشه ها! از کلماتِ همسرش جلو می زند. -نه مسخره نمی کنم‌معلومه که برام مهمی. نباید خوشحال...
17 بازدید 2 likes